تبليغاتX
! ... دست نوشته هاي يه

فرياد سـياهــــ
سه شنبه 1387/05/29 ساعت 1:12 PM
فرياد سـياهــــ

http://BlackShout.wordpress.com


بچه ها از اين به بعد من مطالبم رو اينجا ميدم!
دوستاني هم كه منو تو بلاگشون لينك كردن لطف كنن آدرس رو و اسم لينك رو يا تغيير بدن يا اين بلاگ رو هم لينك كنن.
منتظرتون هستما !
مرسي ....

نوشته شده توسط احسان { Lost boy ] | موضوع: | لینک ثابت |
X
یکشنبه 1387/05/27 ساعت 5:3 PM
بازم برگشتم!‌
هر موقع كه يه مشكلي واسم ژيش مياد ميام اينجا!‌
ماني راست ميگفتي!‌ نميشه ازش دل كند!‌ اونم با اين همه دوست خوب ...



من خيلي بد بختم!‌
نوشته شده توسط احسان { Lost boy ] | موضوع: | لینک ثابت |
Don't Know Dear
دوشنبه 1387/04/24 ساعت 1:10 AM
نوشته شده توسط احسان { Lost boy ] | موضوع: خبر | لینک ثابت |
شوخی
دوشنبه 1387/04/17 ساعت 0:39 AM
شوخي شوخي به من خنديدي ولي من جدي جدي گرفتارت شدم تو شايد شوخي شوخي منو فراموش كني ولي من بي تو جدي جدي ميميرم ...
نوشته شده توسط احسان { Lost boy ] | موضوع: | لینک ثابت |
! من و تو
شنبه 1387/04/15 ساعت 11:5 AM
چطور با تو از عشق صبحت کنم؟
توئی که میگویی عکس تکی ات قشنگ تر است!
توئی که دوست داری فقط فنجان خودت روی میز باشد...
آدرس کافه دیدارمان را از حافظه کفشهایم پاک میکنم
و طعم قهوه تلخ ات را از زبانم
می روم و می روم
پیاده روی تابستان را آنقدر طی میکنم تا خدا
قم مویش را بردارد و تک تک موهایم را به رنگ دندانهایت در بیاورد
و نقشی از من در قاب غم روی دیوار بکشد
آه؛
چقدر ثبت احوال در حسرت سوراخ شدن شناسنامه ام روزها را سپری میکند
و گویا دستگاه کپی، آرزوی تکثیر اعلامیه ها را هر روز به خود یاد اوری میکند
زندگی چمدان را بسته
مرگ هم تلفن نمی کند
هر روز به دکتر میروم
تا شاید قرصهایم را اشتباه بدهد
آنقدر دنیا برایم تنگ شده که حق نفس کشیدن ندارم
از این همه هوا...
تنها یک کپسول به من داده اند...
چون همه نفسهایم را به تو هدیه کرده بودم...

آلوچه
نوشته شده توسط احسان { Lost boy ] | موضوع: | لینک ثابت |
Forget
شنبه 1387/04/15 ساعت 3:31 AM


حتی یادش رفت یه تبریک بگه! :)


(wow)
نوشته شده توسط احسان { Lost boy ] | موضوع: | لینک ثابت |
جنون عشق
شنبه 1387/04/15 ساعت 2:48 AM

سه سال پیش بود که توی پیاده رو از کنارم گذشت. وای خدای من چه چشمایی داشت خیلی ناز و محشر بودن یه پسره چهار شونه قد بلند و خوش تیپ بهم نگاه کرد ته دلم قند اب شد منم بهش نگاه کردم ولی بی تفاوت و خیلی سرد از کنار هم گذشتیم چند روز گذشت ومنم پاک از یاد برده بودم اون روزو تا اینکه دوباره دیدمش این بار یه لبخند بهم زد یکم خجالت کشیدم تو چشاش نگاه کنم سرم انداختم پایین و ازش دور شدم ولی حس کردم صدای قدم هاش از پشت سرم میاد برگشتم عقبو نگاه کردم که مریم بهم گفت دیونه بد جور می خوادتا عاشق شده ببینش وقتی نگاهش کردم با چشماش بهم اشاره کرد یه دقیقه بایستم من سرعتم کم کردمو کنار یه مغازه ایستادم بهم رسید و کنار ایستاد و بهم گفت :
-سلام خوبید؟
سلام
-همین؛ مرسی منم خوبم ممنون از لطفتون.

 

خواهش میکنم.

 

-ببخشید مزاحمتون شدم راستش دفعه قبلی که دیدمتون خیلی به نظرم دوست داشتنی اومدید می خواستم اگه موافق باشید باهام دوست بشیم

 

جونم ؟چه جوری؟

 

-خوب من شمارمو بهتون بدم بهم زنگ میزنید ؟

 

اومممممممممممممممممممممممم نه

 

-چرا خوب پسر به این خوبی چرا؟

 

حالا دیگه اصرار می کنی بده ولی قولی بهت نمیدم.

 

-همین که افتخار دادیدو این لطفو در حقم کردید ممنونم .

 

شمارشو تو یه برگه برام نوشت و بهم داد و گفت:اسمم پیمان

 

۱۹ سالمه میشه اسمتون رو بدونم

 

خواهش می کنم اسم منم نگین ۱۸ سالمه

 

گذشت خیلی زود تر از اونی که فکرشو کنید گذشت

 

من بهش زنگ زدمو باهاش صحبت کردم صداش پشت تلفن خیلی ناز بود

 

خودشم خیلی ماه بود وقتی به دوستام نشونش می دادم همشون حسرت می خوردن

 

بهم می گفتن از سرمم زیاده

 

یه روز توی پارک فدک قرار گذاشتیم همو ببینیم خیلی برام هیجان اور بود خیلی دلم می خواست

 

دستشو بگیرم .

 

توی پارک رفتمو دیدم رو نیمکت نشسته و منتظرمه وقتی منو دید بلند شدو ایستاد دستش یه دسته گل بود من با دیدن دسته گل خجالت کشیدم اخه من دست خالی رفته بودم ازش دسته گلو گرفتمو تشکر کردم گل های رز سرخ مثل اتیش سرخ بودن.

 

بهش گفتم پیمان

 

-جونم

 

تو تا حالا با کسی بودی منظورم دختره .

 

-(بازم جمله تکراری پسرا و بعضی دخترا) بهم شک داری من که بهت گفته بودم تو اولین عشقمی.

 

خوب می دونی اخه طرز برخوردت مثله پسرایی هست که چند تا دوست دختر دارن

 

-مطمئن باش من تا اخرش با تو هستم

 

پیمان می دونی چیه

 

-چیه

 

خیلی دوستت دارم

 

سرمو گرفت تو بغلشو بهم گفت منم دوستت دارم بهش نگاه کردمو (اینجاشو برو بچ سپاهی و بسیجی نخونن) لبو گذاشتم رو لباش بار اولم بود از یکی داشتم اینجوری بوسه می گرفتم وای چقدر محشر بود دوست داشتنو فکر می کنم تو دمو باز دم بهم انتقال دادیم .

 

پیمان بهم گفت :نگین به اندازه تموم دنیا دوستت دارم باور کن اگه تو بخوای برات جون می دم

 

خلاصه یه ساعتی اینجوری گذشت و لحظه تلخ خدا حافظی رسید تو چشاش خیره شدم بهم گفت هیچی نگو فقط بزار تو چشای هم نگاه کنیم واقعا لذت بردم حلقه ای از مروارید تو چشامون جمع شد با یه پلک به زمن افتاد ناخدا گاه چشمای پیمان به طرف قطره اشکم رفت که روی نیمکت پارک افتاده بود با انگشتش لمسش کرد و انگشتشو جلو لباش بردو بوسید و بهم گفت هیچ وقت نزار این قطره ها بریزه چون ارزش این قطره ها به اندازه ارزش عرش خداست و جز خدا هیچ کس لیاقت این قطره هارو نداره.

 

خلاصه یه سالی گذشتو ما ارتباطمون با هم عمیق تر شد تا اینکه من دانشگاه قبول شدم و پیمان راهی خدمت سربازی شد تلخ ترین لحظه عمرم بود پیمان من با اون موهای نازش باید میرفت خدمت و موهای نازشو از ته میزد وای خدا کامل می تونستم درکش کنم چه حسی داره دوباره با هم قرار گذاشتیم وقتی رفتم سر قرار دیدم پیمان نیست یکم دیر کرد ولی اومد و بهم گفت نگین بیا بریم

 

کجا؟

 

-بیا تو راه برات توضیح می دم.

 

باشه

 

سوار ماشینش شدم و بهش گفتم کجا می خوای بری گفت سلمونی تو هم بیا می خوام موهامو از ته بزنم تو بیا بهش گفتم چرا من

 

گفت اخه با بودن تو کمتر به اینده فکر می کنم و می خوام تا وقتی نرفتم همش پیش تو باشم تا این چند وقتی که نمی بینمت تلافیش در بیاد بوسش کردمو بهش گفتم

 

عزیزه دلم غصه نخور تموم میشه من برات نامه می فرستم نمیزارم غصه بخوری

 

بهم گفت تو هم باید بهم قول بدی درستو خوب بخونی و بهترین دانشجو دانشگاه بشی

 

گفتم هرچی تو بگی عزیزم

 

با اون لباش یه لبخند بهم زدو رسیدیم به سلمونی وای خدا دلم به حالش خیلی می سوخت بعدش اون اقای ارایشگر پیشبندو براش بستو بهش گفت مرتبش کنم من با بغض گفتم نه اقا از ته بزن پیمان بهم گفت چرا تو بغض می کنی

 

گفتم اخه حیف اون موهاست ارایش گر هم از ته موهای عشقه منو زد و تار موهایی که من حاضر نبودم یه دونشو با دنیا عوض کنم رو روی زمین انداخت.

 

دیگه سرتونو دردنیارم

 

خواننده عزیز حالا داستان از زبان پیمان روایت میشه:

 

خلاصه زمان زود گذشتو لحظه رفتن من به خدمت فرارسید

 

از پنجره اتوبوس از دور نگین رو دیدم که برای بدرقه من اومده بود ولی خودشو نشون نداد به پدر و مادرم . مادرم گریه میکرد برای من .بابام می گفت پسرم رفتی نامه بنویس که کجا میافتی و من خیره بودم به نگین که دستشو جلو لبای خوشگلش گرفته بود تا لرزششو من نبینم و مدام با اون یکی دستش اشکشو پاک می کرد اشک تو چشمام حلقه زده بود دلم می خواست از پنجره بپرم پایین و بیام بغلش کنم وبهش بگم گریه نکن میرم و میام من طاقت اشکاتو ندارم ولی حیف

اتوبوس حرکت کرد و دلم جا موند پیش نگین.می خواستم داد بزنم راننده نگه دار دلم جا مونده ولی حیف

 

تو دوران آموزشی که سخترین دوره خدمته خیلی عذاب کشیدم .رنج و عذاب من برای دوری بود نه چیزه دیگه

از اون دوران فقط شباشو خوب یادم مونده که توی پادگان با یه قلم شروع به نوشتن می کردم برای دلم می نوشتم ،از نگین،خودم و شعرهایی که برای دوریمون نوشته بودم .تو این دوران خیلی نامه نگاری کردیم نگین از فضای دانشگاه می نوشت من از دلم .

 

تمام مدت خدمت فکر می کردم یکی همیشه منتظرمه ،فکر می کردم نگین منتظر من می مونه تا اینکه بعداز یه ماه مرخصی گرفتم و راهی تهران شدم تو راه چشم رو هم نذاشتم همش به نگین فکرمیکردم و این که بعد از یه ماه دوری میام و میینمش .

 

خلاصه رسیدم به تهران ، پدرم رو ازاومدنم مطلع کرده بودم به همین دلیل جلوی استگاه کنار ماشینش ایستاده بود و منتظر بود پسرشو ببینه حس می کردم چه ذوقی داره و با چه اشتیاقی اومده ولی من فقط تموم ذوق و اشتیاقم برا دیدن نگین بود نه کسه دیگه ، فکر میکردم دنیا با نگینه ،با خودم می گفتم بیچاره چه زجری کشیده حتما خوشحال میشه بفهمه من اومدم .

 

خلاصه پدرم منو دید و با اشتیاق به سمتم اومد و منو بغل کردو بوسید. منم وانمود کردم دلم براشون تنگ شده و بعدشم منو برد خونه ،خونه هم استقبال گرمی ازم شد ولی من فقط می خواستم پیش نگین برم به همین دلیل بعد از یه ساعت نشستن تو خونه و تموم شدن احوال پرسیا به مادرم گفتم :

 

من میرم بیرون چند تا از دوستامو ببینم اخه تا پس فردا بیشتر مرخصی ندارم.

 

-پسرم یکم استراحت کن خستگیت در آد بعد برو راستی چرا اینقدر کمه مرخصیت

 

نه خسته نیستم تو ماشین خوابیده بودم تازه همین مرخصیم به زور دادن

 

-باشه برو ولی مراقب خودت باش

باشه

 

از خونه زدم بیرون و به اولین تلفن همگانی که رسیدم شماره نگینو گرفتم :

 

-در حال حاضر مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد .........

 

یکم صبر کردم

 

دوباره تماس گرفتم

 

-الو بفرمایید

 

الو سلام

 

-سلام

 

خوبی؟

 

-شما؟

 

یعنی به این زودی صدامو یادت رفته؟

 

-ببخشید نشناختم میشه خودتونو معرفی کنید؟

 

ای خدا یه ماه نبودما ببین یادش نیست من کیم

 

-پیمان تویی

 

اره عزیزم

 

-وای چقدر صدات عوض شده چطوری خوبی کجایی از پادگان زنگ میزنی ؟

 

مرسی خوبم تو فکر می کنی از کجا زنگ میزنم؟

 

-نکنه تهرانی ؟

 

چرا نکنه خوب تهرانم دیگه

 

-جدی می گی خیلی خوشحالم کردی پس اومدی اره

 

نه پس هنوز تو راهم ؟نگین دلم برات یه ذره شده می خوام ببینمت همین امروز اومدم فقط به عشقه تو بیا سر قرار همیشگی باشه؟

 

-الان بیام ؟اخه دانشگاهم نمی تونم باشه برا فردا ساعت ١٠صبح. اخه تا من بیام از دانشگاه شب میشه باشه؟

 

خوب من میام دانشگاهتون چه عیبی داره این بار محل قرارمون رو عوض میکنیم خوب؟

 

-نه پیمان، باشه واسه فردا اخه دانشگاه نمیشه اینجا گیر میدن

 

خوب بیرون دانشگاه چی؟

 

-پیمان تا قبل خدمتت اینقدر گیر نبودیا چرا گیر میدی می گم فردا خودم میام دیگه

 

باشه مهم نیست ولی بدون این به قول تو گیر دادن ،اسمش دلتنگیه اخه خیلی وقته ندیدمت حالا که تو میگی فردا باشه

 

-اهان حالا شدی پسر خوب ببین من باید برم کاری نداری

 

کلاست شروع شده باشه برو خدانگه دار مراقب خودت باش

 

-اره کلاسم شروع شده خدا حافظ

تلفن رو قطع کرد شاید خوب نبود این انتظارو داشته باشم ولی گوشیو تو دستم نگه داشتم اخه یادش رفته بود بهم بگه دوستت دارم اخه همیشه بعد از گفتنه جمله مراقب خودت باش اون می گفت دوستت دارم .با خودم گفتم شاید عجله باعث شده اینو نگه و گوشیو گذاشتم و تو پیاده رو قدم میزدم و به حرفامون فکر میکردم اخرشم به این نتیجه رسیدم که باید به اون حق بدمو اون درست می گه دانشگاه یه محله فرهنگیه حق با نگینه .

تو همین فکرا بودم که وقتی سرمو بلند کردم دیدم تو پارک همیشگی هستم با خودم گفتم برم سر نیمکت همیشگی ولی وقتی نزدیک شدم دیدم یه پسره خوشگل و خوشتیپ نشسته و یه شاخه گل دستشه لبخندی زدمو یاده لحظه اولی که تو پارک نشسته بودم منتظر نگین افتادم یه لحظه رفتم به اون دوران و خودمو جای پسره دیدم و به ورودی پارک خیره شدم یه دختر اومد چقدر از دور شبیه به نگین بود دقیقا عینه لحظه اول خودم بود اما وقتی دقت کردم دیدم اون دختره که از دور داره میاد خوده نگینه یهو تموم تنم سرد شد انگار یخ کرده بودم رو بدنم یه عرق سردی نشست فقط با چشمام نگینو دنبال کردم که دیدم اومد و با پسره دست دادو نشست رو نیمکت وگل رو ازش گرفت .خشکم زده بودباور کردنی نبود انگار خواب میدیدم .

اخه نگین ،این پسره ، خدایا تو کمک کن خدایا اینا خوابه مگه نه

 

به سمت نیمکت رفتم پسره بهم یه نگاه کردو به نگین گفت این کیه به این سمت میاد خیلی بد نگاه می کنه وقتی نگین سرشو برگردوند و منو دید که با چشمایی خیس بهش نگاه میکردم جا خورد نمی دونم چی شد که یهو زانوهام شکست و رو زمین نشستم و حس کردم قلبم سنگین میزنه و به نگین گفتم دلت اومد با من این کارو کنی؟ نتونستم منتظر جوابش بمونم اخه انگار دیگه قلبم نمیزد و اروم چشامو بسته شد و روی چمن پارک افتادم ولی بعد از چند لحظه کوتاه دوباره چشام باز شدولی اینبار بالای سره یه پسره ایستاده بودم خوب نگاه کردم دیدم اون پسره خودمم ،باورم نمیشد یعنی مردم؟ وقتی به نگین نگاه کردم دیدم فقط تو صورت جسدم نگاه می کنه پسری که کنارش بود اومد سمتم به نگین گفت بدنش سرده سرشو گذاشت رو قلبم ولی نمیزد داد زد مرده نگین از روی نیمکت پایین اومد و با چشاش بهم خیره شد با حالت عجیبی نگاهم میکرد شاید باورش نمیشد مردم .


منبع مطلب : دوست میخوام.
نوشته شده توسط احسان { Lost boy ] | موضوع: | لینک ثابت |
تنهایی
پنجشنبه 1387/03/02 ساعت 0:13 AM



تنهایی رو دوست دارم چون با وفاست!
نوشته شده توسط احسان { Lost boy ] | موضوع: | لینک ثابت |
بهانه
چهارشنبه 1387/03/01 ساعت 11:53 PM
بیهوده برای ماندنم اصرار نکن...
هیچ بهانه ای برایم باقی نگذاشته ای...
حتی سر سوزن!...
نوشته شده توسط احسان { Lost boy ] | موضوع: | لینک ثابت |
کودکی هایم پر از خاطره باد!
چهارشنبه 1387/03/01 ساعت 11:52 PM
روزگار غریبی است نازنین...
خیلی دلم گرفته... خیلی...
هرچی از کودکی فاصله میگیرم فصلها به هم نزدیکتر می شن...
بچه که بودم بره خودم دنیایی داشتم... پاییز و بهاری داشتم...
چقدر از زندگی ساده لذت میبردم... با چه چیزایی خوش بودم... گاهی اوقات یه بستنی قیفی اوج آرزوهام بود...
خوردن یه آلوچه چقدر برام لذت بخش بود. اصلا برام مهم نبود صورتم چقدر کثیف شده! الان دو نفر دارن بهم میخندن! فقط برای خودم زندگی میکردم... خودم...
اما از اون موقع تاحالا برای یه بار هم که شده اون لذت رو تجربه نکردم...
یه زمانی سوار شدن یه ماشین کلی خوشحالم میکرد ولی حالا، داشتن ماشین های چند صد میلیونی هم برای شادی این دل کافی نیست...
ولی همه اون سادگی رو ساده از دست دادم...
و میدونم که تو اونو ازم گرفتی... تو زندگی...
اینقد تو این روزمرگی غرق شدم که بعضی وقتا یادم میره کی هستم...
بالاخره یه روز تقاص این همه ظلمی که بهم کردی رو میگیرم... مطمئن باش...
نوشته شده توسط احسان { Lost boy ] | موضوع: | لینک ثابت |
آدامس!
چهارشنبه 1387/03/01 ساعت 11:51 PM
مثل همیشه توی پیاده رو ایستاده بود و هرکسی که رد میشد آستینش رو میکشید و میگفت : "میشه یه آدامس بخرید آقا!، میشه یه آدامس بخرید خانم!"... کودکی را دید که دست پدرش را گرفته و از دور می آید، شلواری کوتاه تنش بود که سر زانوهایش وصله خورده بود. با گریه از پدرش میخواست که یک آدامس برایش بخرد... آنها همینطور به آدامس فروش نزدیکتر میشدند. وقتی به آدامس فروش رسیدند، آدامس فروش جلوی آنها ایستاد و جعبه آدامسهایش را مقابل پدر گرفت و گفت : "یکی بردارید لطفا!". پدر با عصبانیت و به تندی پاسخ داد : "نمیخوام بچه برو". کودک با زبان شیرین کودکی اش دوباره لب به سخن گشود و گفت : "بردارید. پولی نیست!"...
نوشته شده توسط احسان { Lost boy ] | موضوع: | لینک ثابت |
Agahi Tarhim
شنبه 1387/02/07 ساعت 11:11 PM
اینو چهار شنبه که داشتم میرفتم دربند تو تاکسی نشسته بودم نوشتم : (فینگلیش مینویسم)



Hamishe Delam Mikhast Nevisandeye AGAHY haye TARHIM Shavam. Bad Az Chappe Avvalin Agahi Ke Sakhte Boudam Ba Kolli Khosh'hali Roozname ra Baz Kardam,Amma! Amma Didam Agahi Tarhime KHODAM Ast ...!


  • از : خودم

نظرتون رو حتما بگید !


{ehsan.hazratgholi-1387\1\4-sa'at 7:41 pm-rahe darband}
نوشته شده توسط احسان { Lost boy ] | موضوع: | لینک ثابت |
تا شقایق هست، زندگی باید کرد...
شنبه 1387/02/07 ساعت 11:0 PM
دستانم را روی زمین می گذارم و از لای پاهایم نگاه میکنم...
بالاخره توانستم این دنیا را عوض کنم...
اینجا وارو نه است...
آسمان من اینجا زمین است...
اینجا خورشید از غرب طلوع می کند و در مشرق، غروب...
اینجا، زمین که سالها به گریه های آسمان حسادت میکرد، حال گریه میکند و آسمان گریه های او را در آغوش می گیرد...
اینجا ریشه های درخت در آسمان می رقصند و حمام آفتاب می گیرند...
این دروغ گویان، صادق شده اند...
و راست گویان، دروغ گو...
دنیای پر از آدمهای راستگو هم زیباست...
اینجا کسی برای نان، شرافتش را سر چهارراه کف دستش نمی گذارد تا بفروشد...
اینجا هر کسی برای خود یک شاخه گل یاس دارد...
اینجا آدمهای گریان می خندند...
اینجا همانجائی است که حرف سهراب معنا پیدا میکند...
"تا شقایق هست، زندگی باید کرد..."
نوشته شده توسط احسان { Lost boy ] | موضوع: | لینک ثابت |
ساعت 10:32
شنبه 1387/02/07 ساعت 10:52 PM
سلام بچه ها !
حالتون چطوره ؟ خوبید ؟ چیه ؟ الان میگید این باز دلش گرفت اومد پیش ما ...
آره ! دوباره دلم گرفت و اومدم یکم باهاتون دردودل کنم.
ساعت 10:32 دقیقه ی شبه ، خسته بودم میخواستم بخوابم که یاده اون موقع هایی افتادم که با زنگ - - - - از خواب صبحا بلند میشدم ، شبا هم به خداحافظی کردن از اون میخوابیدم ! هیچ شب و صبحی نبود که اینجوری نباشه و من اینجوری از خواب پا نشم و به خواب نَرَم ...
تابستون بود . همه ی روزا با یاد و خاطره ی اون میگذشت ، البته ! الانم همینطوریه (یا یاد اون میگذره).
ولی دیگه خیلی وقته که تنها میخوابم و تنهام از خواب پا میشم ...
اون موقع ها خیلی خوب بود . نمیدونم باید چیکار کنم که بازم همه چی مثل قبل بشه ، هرچند تقریبا مطمئنم که حالا حالا ها اونجوری نمیشه و شایدم دیگه اصلا نشه ... خیلی نگرانم !
آخه اینقد سردی و بی تفاوتی واسه چیه ؟ ها ؟ خب بابا به خدا منم آدمم ! گناه که نکردم یکی رو دوست داشتم. اگه گناه کردم همین الان بگید خودشم بگه من همین الان توبه میکنم !
من درسته حرفی نمیزنم ، خب این دلیل این نیست که از این وضعیت راضیم ! نه ! آخه از بس گفتم زبونم مو در آورده ... بهم میگن باهاش صحبت کن ! آخه دیگه چقدر ؟ ها ؟ وقتی گوشش بدهکار نیست و زود با گفتن این حرفا از کوره در میره گفتن و حرف زدن من که دیگه فایده ای نداره ...
منم دارم صبر میکنم و تحمل ! تا ببینیم به کجا میرسیم . (آخرشم به ناکجا آباد...)

خلاصه گفتم یه یادی از گذشته بکنم ! خیلی خوب بود اون موقه ها ! یکی از بهترین تابستونام بود ...
ولی حیف ، حیف ، حیف ...
نوشته شده توسط احسان { Lost boy ] | موضوع: | لینک ثابت |
!گالری شهر ممنوعه افتتاح شد
شنبه 1386/12/18 ساعت 2:15 PM

Forbidden City GALLERY

 

سلام بچه ها. بعد از مدت ها بالاخره گالری شهر ممنوعه افتتاح شد.

تو این گالری من کار هایی که درست میکنم مثل پوستر ها رو قرار میدم. لطفا برید ببینید و نظرتون رو بیان کنید! ممنون.

برای رفتن به گالری روی عکس بالا کلیک کنید یا روی دکمه ی زیر ...

 

 

کلیک کنید | Click Here

 

نوشته شده توسط احسان { Lost boy ] | موضوع: | لینک ثابت |
... بی آنکه
چهارشنبه 1386/12/15 ساعت 9:55 PM
عاشقت  خواهم  ماند             بي آنکه  بداني

دوستت خواهم داشت            بي آن که بگويم
نوشته شده توسط احسان { Lost boy ] | موضوع: | لینک ثابت |
من او ندارم - وبلاگ یه دوست بسیار عزیز
یکشنبه 1386/12/05 ساعت 10:45 PM
نوشته شده توسط احسان { Lost boy ] | موضوع: | لینک ثابت |
... می تواند
دوشنبه 1386/11/29 ساعت 10:4 PM
عشق می تواند ما را به دوزخ یا بهشت ببرد ، اما همیشه ما را به جایی می برد. باید آن را پذیرفت. چون عشق خوراک هستی ماست.

نوشته شده توسط احسان { Lost boy ] | موضوع: روزمره | لینک ثابت |
Come Back
یکشنبه 1386/11/28 ساعت 11:4 PM

Forbidden City ...!

 

من برگشتم ...

سلام ، یه سلام گرم به تمام دوستان قدیمی و وفادار ...
حالتون چطوره بچه ها ؟ خوب هستین ؟
جا داره همینجا از تمام دوستان از جمله رسپینا جان ، آزاده و خیلی از دوستان دیگه که با نظرات گرمشون منو تحریک به ادامه دادن کردن و من دوباره بعد از یه غیبت طولانی برگشتم.
دلم واسه همتون تنگ شده بود ...
اگه تونستم براتون تعریف میکنم چه اتفاق بدی واسم افتاده بود. روزی هزار بار از خدا طلب مرگ میکردم.
همتون رو دوست دارم ، فعلا خداحافظ...
 

نوشته شده توسط احسان { Lost boy ] | موضوع: خبر | لینک ثابت |
... استعفا
چهارشنبه 1386/08/02 ساعت 3:47 PM

بدین وسیله من رسما از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیت های یک کودک 8 ساله را قبول می کنم!
می خوام به یک ساندویچ فروشی برم و فکر کنم که آونجا یک رستوران 5 ستارس...
می خوام فکر کنم که شکلات از پول بهتره چون میتونم بخورمش...
می خوام زیر یک درخت سیب بشینم و با دوستام بستنی بخورم...
می خوام درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز بدم...
می خوام به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها رو، جدول ضرب و شعرهای کودکانه رو یاد می گرفتم، وقتی نمی دونستم که چه چیزایی نمیدونم و هیچ اهمیتی هم بهشون نمیدادم...
می خوام فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند...
می خوام ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکنه و می خوام که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم...
می خوام دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمیخوام زندگیم پر بشه از کوهی از مدارک، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و...
می خوام به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، به...
این کارت اعتباری من، کلید ماشین و بقیه مدارک، مال شما...
من رسما از بزرگسالی استعفا میدم...
اگر میخواهید بیشتر از این با من بحث کنید، باید بتوانید منو بگیرید، چون...!

نوشته شده توسط احسان { Lost boy ] | موضوع: روزمره | لینک ثابت |